به تو خواهم رسید
این هم از عکسم که عزیزترینم دوستش داره...!
فقط یک روز
امروز کسی باش که واقعا آرزو داری
مهربان و باگذشت
پاک و خالص
با انعطاف و مدد رسان
رنج و نگرانی را کنار بگذار
به لحظات زندگی چنان ارزش بده که آرزو داری
امور را از این پس همان طور به پیش بروند
درک کن که با خودخواهی و خود پسندی درد
جسمانی و رنج روانی را برای خود تدارک می بینی
زندگی کن با مرام های واقعی چون محبت وعفو
وجودی عاشق
از خواسته نفس رها شو
و در وجود خویش به جای رنج دادن و ناسپاسی
به دنبال شوق و امید باش
فقط یک روز بی ضرر باش
و برای همگان مفید باش
حقیقت را دریاب
نیت کلام و کردار و گفتارت را آرامش بده
اگر باورت نکردند
نهراس
بر ناتوانی خود برای رسیدن به خواستهای
مهر آمیزت غلبه کن
چنان با محبت رفتار کن که دلیلی برای شرمسار
بودن از خودت نداشته باشی
پیش داوری هایت را کنار بگذار
که رنج پیش از آن حتمی است
همین امروز از بخشش آکنده شو
کس نمی داند فردا چه در راه است
زندگی کوتاه است
درگذشته ها نمان
نگران آینده نباش
فقط یک روز لحظه های امروزت را باامید و اشتیاق به سمت
مسیری تازه و سپید ببر
در تاریکی به دنبال چه میگردی ؟
چرا نور را نمی جویی ؟
لااقل یک روز کسی باش که واقعا آرزو داری!!!
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید
فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده
سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده
ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم
فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند
در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان
راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده
زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب
و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید





عاشق بمان
مهم این نیست که هستی آن چه اهمیت دارد این است که همیشه
عشق بورزی و آن چه تو را باید شادمان کند این است که روزت
را با عشق آغاز کنی و شب هنگام با یاد عشق سر به بالین بنهی
محبت و صداقت باید هسته مرکزی همه کارهای تو باشد و از درون
و برون یکی شوی مثل نفس کشیدن که همه اعضا با هم به اتحاد
می رسند در رساندن دم به بازدم
عشق گوهری است بس زیبا و فریبا و هنرمند واقعی در زندگی
کسی است که با تراش محبت و صداقت آن را چو نگینی برانگشت
عشق روح خود کند .
کسی که موهبت عشق را باور دارد و به خاطر آن به تمنای نفس
پشت می کند در واقع خدا را شناخته و با توسل به عشق الهی
خود را از هر رویدادی نا خوشایندی دور می کند
در گنجینه روزگار رازی با ارزش تر از مهر ورزیدن نخواهی یافت
و هیچ چیز درد دنیا بر مسندی بالا تر از نوز محبت بر قلب کسی
نمی نشیند خدا خود مظهر عشق و بخشش است و فقط با یک زبان
باید بااو سخن گفت زبان دل مهربان زبان دل بخشنده و بی کینه ....
هیچ به این اندیشیده ای که به نام خدا چه کارها را نمی توان کرد
آری تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما کینه دوست را به دل بگیری
تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما به وفاداری دوست توجه نکنی
تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما آبروی دوست را بر باد دهی و
ویرانش کنی
در یاب که اگر به نام خدا می گوییی یعنی عاشقی و عاشق یعنی
ع:عطر وجودت روح نوازاست
ا:ایثار مثل زدنی است
ش:شهره به مهربانی داری و...
ق:قناری خوش الحان روضه رضوانی
حالا بگو چه کم داری؟
مطمئن تر از این کشنی چه دیده ای که از دریای مهر ورزی می هراسی ؟
قسم به هر چه درد منده در این دنیاست عاشق بمان
به سوز دل عاشق که تنها مرهم زخم دل تنهای دوست توی
عاشق بمان محبت کن و بدون چشمداشت ببخش
دل را به خدا بسپار برایش دلبری کن آری با مهربانی توجه اش
را به خودت جلب کن با عفو وراهایی نگاهش را معطوف خود کن با
خیر خواهی درهای رحمتش را به روی خود بگشا و در انوار نورانی
حکمت الهی اش غر ق در سرور شو این عطر مشام انگیز الهی
بر روح و روان تو به خیر و خوشی باد ..

به نام خدا
آب بابا نان داد
آن دختر با یک سبد گل آمد
پسرک از کنارش رد شد
دسته گل در دسته دخترک نیست
آن پسرک در حاله خفه شدن است
دسته گل در دهان پسرک است
دخترک او را زد،دخترک او را کشت
------------
فکرش رو کن اون پسرک تو هستی
هیچ منظوری نداشتی
با یک نگاه دلش یه جوری شد !
فکر کنم عاشق شد
با یک نگاه
برای همیشه
ولی دیگر دخترک را ندید
و تا عمر داشت پسرک عاشق ماند
عاشقه نگاهی که دیگر نیافتش
این عشق چه مقدس است
عاشقش شد
عاشقش ماند
=========
قصه ما به سر رسید
عاشقش باش،برای همیشه
شاید او هم تو را نیافته

به او گفتم غمگين ترين ترانه را برايم بخوان
چشمهايش را بست و آرام
گريست...گريست...گريست

میدونی
یهویی تو یه لحظه نگاهت میافته تو نگاه یه آدمی
یهویی می بینی که داره ته چشماتو می بینه،توی دایرهی خودت،
یهویی میبینی این یکیه که بلده تو رو از توی چشمات بخونه
یهویی قلبت مچاله میشه و میریزه پایین
یهویی نگاهتو از نگاهش میکشی بیرون و یه جای دیگه را نگاه می کنی
ممکنه یهویی صدای قدمهاشو بشنوی که داره میاد طرفت که بگه خوندمت
ممکنه هم بره و هیچوقت دیگه نبینیش
میدونی؟

اگر می خواهيد عاشق شويد عشق مادر به يك فرزند را سرلوحه و الگوي خود قرار
دهيد كه در آن نه صحبتي از هوس است و نه صحبتي از جدايی!
اما مطمئن باشيد اين عشق مادرانه ابراز شدنی نيست!!!!
مطمئن باشيد اين اشكی كه از گونه هاي مادر به خاطر دوست داشتن نسبت به
فرزندش ريخته می شود تو اي عاشق هر چه عشقت را دوست داشته باشی نمی
توانی اين ابراز اشك ريختن مادرانه را داشته باشی…!
ای مادران شما واقعا عشق واقعی هستيد...!

يک امید تازه داشتم بر باد شد
خانه ای آباد داشتم بر بادشد
چشم مستان خواستم رسوا شدم
قلب عاشق داشتم بر بادشد
هر چه نالیدم نبود فریاد رس
شرح پیروز داشتم بر باد شد
با خدا گفتم هزاران درد دل
خود چه امید دوایی داشتم بر بادشد
نیست امید رهایی یاربا
راه بازی داشتم بر باد شد
همرهان راه دل تنها شدم
کاروانی داشتم بر باد شد
بارالها یک ره رستن نشان دل بده
هرچه من ره داشتم بر باد شد
مانده ام در کار خود وا مانده ام
انتظار یک تبسم داشتم بر باد شد

فاصله ها............
فاصله هامون،حتی اشک تو چشامون،دیگه فایده ای نداره!
نداره، نداره!
بی کسی هامو،غربته توی صدامو،هیچ کسی باور نداره!
نداره، نداره!
اگه حتی فاصله ازقصمون سفر کنه
اگه حتی خاطره تو چشم تو اثر کنه
هجرت فاصله هامون دیگه فایده ای نداره!
غربت درد صدامون دیگه فایده ای نداره!
دیگه فایده ای نداره!
غربت وغصه دیگه پایونی نداره
ویرونه دل سرو سامونی نداره!
باید بمونم،تا همیشه تک و تنها
همیشه این دل،میشه بازیچه غمها!
فاصله هامون، حتی اشک توچشامون،دیگه فایده ای نداره نداره!
دیگه فایده ای نداره،نداره!
بی کسی یامو،غربت توی صدامو،هیچ کسی باورنداره!
نداره،نداره!
فاصله هامون،حتی اشک تو چشامون،دیگه فایده ای نداره!
نداره،نداره!
دیگه فایده ای نداره،نداره!
دیگه فایده ای نداره،نداره!


با غرور بي دليلت من را آزار نده به من خسته و بي حوصله هشدار نده
بزار اين سكوت سنگي به شكستن نرسد
به خودت بيش از اين رفت را قرار نده
من خودم رفتني ام من خودم رفتني ام
بخدا من خودم رفتني ام
تو رودخونه قلبت قايق من رفتني بود
من از اون اول مي دونستم قايقم شكستني بود
قامت خوب و قشنگت شده درمون تب من
سفرت بي انتها بود واسه ٍحقه شب من
چيزهاي تازه اي ندارم كه به پاي تو بريزم
دوست خوب مهربون ياورت باشه عزيزم
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره


يادته يه روزي بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو
ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟ گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون
گريه ش ميگيره ... گفتم يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ...
گفتي به چَشم ... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ... و تو هم اون دور دورا
ايستادي و داري بهم مي خندي ...
(سخته يکي بهت بگه ستاره شو ببينمت ... بعد يه کم که بگذره بگه ديگه نيا ببينمت نه؟)

کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست
دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج
است . زندگي يعني اين !

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم
استاد گفت: عشق يعني همين...
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين...











امشب لبای تو خیال بوسه داره
بازم چشات برق میزنه مثل ستاره
بگو چجور این دل گرموبی قرارم
میون صد هزار شعرطاقت بیا ره
می خوام لبامو رولبات بزارم
ولی میون جمع راهی ندارم
بیا دیگه باهم بریم یه
جای خلوت
بهم بگو حرفا تو با خیال راحت
به من بگو دوستم داری
قدر یه دنیا
منم می گم دوستت دارم
تا به قیا مت
می خوام لبامو رولبات بزارم
ولی میون جمع
راهی
ندارم
